اولین رسانه تخصصی و تفریحی برای مادران

پیج اینستاگرام : _madare_shad@

این نقاشی خیلی شبیه عکس دوران نوجوانی منه

🧚‍♀️🤰🏼🤱 ☘️ این نقاشی خیلی شبیه عکس دوران نوجوانی منه، تنها تفاوتش اینه که من پوستم جوش نمیزد اما همینقدر عصبانی و قاطی بودم😄😉 حالا میخوام شما هم به یاد بیارید زمانی رو که زودرنج و حساس بودید، احتمالاپوست صورت تون جوش میزد و قسمت های مختلف بدنتون به طور غیر معمول رشد می کرد و همه انتظار داشتند بالغ بشید نوجوانی، درسته.... اگر دقیق نگاه کنیم تقریبا همین تغییرات برای زنی که بارداره اتفاق می افته. همین مسیر پر از چالش و دست انداز و عجیب وقتی که نوزاد به دنیا میاد پیش روی یک مادر هست اما کمتر کسی این رو به یک مادر میگه یا چنین چیزی انتظار داره! شباهت های زیادی بین دوره نوجوانی و مادر شدن هست، توی هر دو بدن در حال دگرگونی و تغییر هورمونیه...
13 بهمن 1400

زمانی برای داشتن بچه دوم اقدام کن که ...

وقتی تازه مادر میشیی، معمولا توی چند ماه اول به ندرت امکان داره که به فرزند دوم فکر کنی چون مخصوصا توی ماه های اول اونقدر کمبود خواب داری و خسته ای و همه چیز برات سخت و پیچیده به نظر میرسه که شاید آرزو کنی هیچوقت دوباره وارد این تجربه نشی. حتی ممکنه فکر کنی هیچ فرزند دیگه ای رو غیر از فرزندی که داری نمیتونی دوست داشته باشی و توی قلبت جایی برای بچه دیگه نداری. ‏‎اما حدودا وقتی کودکت یکساله میشه و کمی استقلال پیدا میکنه و لذت در کنارش بودن ‌‌و مادری کردن بیشتر میشه شاید کم کم فکر بچه دوم به سراغت بیاد. ‏‎- البته که هر کسی دلیل خودش رو برای داشتن فرزند دوم یا فرزندان بیشتر داره مثل داشتن خانواده بزرگ‌تر، تنها نبودن و آوردن همبازی برای فرزن...
10 بهمن 1400

مامانم هیچوقت مریض نمیشه

مادرم میگفت وقتی بچه بودیم فکر میکردیم مامانم (مادربزرگم) هیچوقت مریض نمیشه. یعنی اصلا انتظار مریضی مادرمون رو نداشتیم. هیچوقت ندیده بودیم طی روز بخوابه و همیشه در حال کار کردن و رتخ و فتخ امور بود و هر وقت ما بچه ها و یا پدرم مریض میشدیم حسابی حواسش به ما بود و بهمون میرسید. اولین باری که دیدم توی تختش دراز کشیده تعجب کردم و فهمیدم حتما یه اتفاقی افتاده. مادرم قبلا بهمون گفته بود هروقت دیدید دراز کشیدم بدونید یه اتفاقی افتاده. بله اون اتفاق افتاده بود و مادرم دچار یک بیماری سخت شده بود و متاسفانه دیگه هیچوقت نتونست از جاش بلند بشه! بعد از اینکه مادر شدم فهمیدم که چرا مادرم هیچوقت مریض نشد یا بهتر بگم ما هیچوقت بیماری مادرمون رو ندیدیم، ...
6 بهمن 1400

من مادر شدم

🧚‍♀️🤰🤱 ☘️ - از لحظه ای که دیدمش عاشقش شدم. اون رو در آغوش گرفتم و گریه کردم. دخترم عالی و بی نقص بود. زیباتر از هر چیزی که میتونستم تصور کنم. من از روی شادی و تسکین خاطر اشک ریختم من از روی شکرگزاری و غم اشک ریختم من خسته بودم قلبم به شدت میزد و درد داشتم اما سپاسگزار و بینهایت خوشحال بودم - به دنیا آوردن فرزندم سخت ترین و باارزش‌ترین کار زندگی من بود. با اینکه زایمان من طوری که برنامه ریزی کرده بودیم درست پیش نرفت ولی میدونم دقیقا همونطوری که باید و برای من مقدر شده بود انجام شد. - توی هفته ۴۱ بارداری وقتی برای چکاپ رفتم به من گفته شد که جنین توی رحمم زیاد جاش راحت نیست و نمیتونه بیشتر از این اونجا بمونه بنابراین دکترم تصمیم ...
23 دی 1400

بعضی شبها که خوابی، میام نگات میکنم، خودم رو سرزنش میکنم

بعضی شبها که خوابی، میام نگات میکنم، سرت رو‌نوازش میکنم و خودم رو سرزنش میکنم به خاطر اینکه امروز به اندازه کافی باهات بازی نکردم چون غرق در انجام دادن کارهایی خودم بودم. به خاطر اینکه فعالیت های بیشتری برای تو ترتیب ندادم. کتابهای بیشتری برات نخوندم. شاید نباید اجازه میدادم انقدر تلویزیون ببینی! نکنه زیاد سرت داد کشیدم! نکنه زیادی بهت "نه" گفتم! بارها گفتم "مامان نمیتونه فعلا این کار رو انجام بده"! نمیدونم چرا نتونستم در لحظه حاضر باشم و وقتی با تو هستم‌ تمام حواسم با تو باشه! اما میدونی چیه؟ تو همیشه توی فکر‌منی و هر وقت به تو فکر میکنم لبخند روی لبهام میشینم تو اولین چیزی هستی که من بهش فکر میکنم، هر روز صبح که از خواب بلند می...
22 دی 1400

از فردا شب راحت می خوابم!!

🌱 دفعه اولی که مادر شدم شب قبل از زایمان با خودم فکر میکردم دیگه راحت میتونم هر چقدر و هر جوری که میخوام بخوابم. بیصبرانه منتظر زمانی بودم که راحت از این پهلو به اون پهلو بشم و با خوابیدن عشق کنم. اما از همون شب بعدش فهمیدم که ای دل غافل دیگه تموم شد و اتفاقا همون شب آخرین شبی بود که من راحت خوابیدم. اینجاست که شاعر که یک احیانا یکی مادر بوده میگه: نه تخت جم نه ملک سلیمانم آرزوست تنها یک شب خواب راحتم آرزوست از فردا شب راحت می خوابم!! ...
21 دی 1400

خدا مرا دوست داشت که تو مامان من شدی ...

🌱 خدا مرا دوست داشت که وقتی داشت انتخاب می‌کرد کدام مامان مال کدام بچه باشد، تو را برای من انتخاب کرد. خدا مرا دوست داشت که گذاشت توی وجود تو قد بکشم، دور خودم پیله بتنَم و پروانه شوم. اصلا تو باید مامان من می‌شدی تا پرواز را بلد باشم، تا یک لبخندت دنیای من را زیر و رو کند، تا هر زمانی که دلم گرفت بغلم کنی، که بگویم؛ "کاش می‌شد برگردم توی دلت مامان، دنیا اصلا قشنگ نیست" و تو پیشانی‌ام را ببوسی و بگویی، "دنیا نمی‌تواند قشنگ نباشد وقتی حداقل یک نفر شبیه به تو توی آن هست"... نه مامان! دنیا نمی‌تواند قشنگ نباشد وقتی کلی مامان خوب شبیه به تو توی آن هست، اما تو با همه‌ی آن‌ها فرق داری، چون مامان منی ... متن زیبا از 👈 نرگس صرافیان ...
20 دی 1400